ماه دیوانه شبها دندانهای زردش را با نیشخند نشان می دهد
و خورشید احمق روزها هنوز منتظر است
والا
دلی برای خوش شدن و
گوشی برای شنیدن ِ
"به چی گرم شدی که
از اینجا سرد شدی
یا کجا اونقدر یخ زدی
که گرمای ما بی اثر بود"
نمونده
اما این خاصیت دیواره
خسته می شم سرم رو بر می گردونم یه نگاهی به اطرافم می اندازم؛ خیلی عجیبه قفسم سه تا دیوار و یه سقف داره؛ نمی دونم چرا به جای مشت کوبیدن به دیواری که هیچ صدایی ازش در نمیاد از اون طرف نرفتم
و حتی نمی دونم چرا هنوز بهش امیدوارم
و حتی تر نمی دونم چرا اجازه می دم یه باور غلط تا این حد آزارم بده
و حتی تر از این چرا بعد از کوبیدن به دیوار و خسته شدن این باور رو غذا می دم و کنارم می خوابونم
باید انرژی داشته باشم تا فردا که دوباره بیدار می شم شروع کنم
شاید فردا... !!!!!
یه روز اومدم اینجا گفتم خواستن می خوام
بعد گفتم بدست آوردمش
اگه بیام بگم نمی خوامش
فقط آرامش می خوام
خیلی مسخره است؟
.
به درک عزیزم
به جای همه اون روزهایی که تو بودی و بارون نبود
باور هام همیشه برام عزیز ترین چیزهای زندگی ام بودن و شاید دلیل چسبیدن به زندگی
فکر می کنم اگه چیزی برای از دست دادن داشته باشم همینه همیشه تا آخرین لحظه تلاش می کنم نگهشون دارم
خراب شدنش بدتر از آواریه که سرت می ریزه حتی شک کردن بهشون دردناکه
و این دردیه که که ازش همون یقین در میاد؛ اگه یقینی باشه، که نیست؛ همیشه در حد شک می مونه و فکر می کنم تنها دست آوردش از دست دادن باورهای عزیزمه
باور هایی که شبها کنارم می خوابونمشون و می پوشونمشون که مریض نشن
و اگه یهو بفهمی که اصلا این نبوده و باید بندازیشون دور!!
تا مدتها شبها جای خالی شون رو احساس می کنم و حتی روزها جای درد خالی شدنم از باور های عزیزم
پی نوشت1:شاید دلیل قدرت دین همین باشه چون دین چیزی بیشتر از یه باور نیست
بیا قول بدیم این روزها رو جبران کنیم
قول دادی ها
در واقع بیا "جبار" باشیم این روزها رو
پی نوشت۲:فرهاد می خونه "....دیگه به خوب امید و از بد گله ندارم ..."
نه آنقدر که باید
آنقدر که شهامتش را دارم
***
من زندگی می کنم
نه آنچنان که باید
آنچنان که جسارتم اجازه می دهد
پی نوشت: با همه نترس بودن هام توی مسائلی که همه رو می ترسونه
گاهی خیلی ترسو می شم
احساسات می تونه منو فلج کنه
جسارت می خواد
پی نوشت۲:احساس آرامش می کنم حتی با یه صدا حتی با یه نگاه؛ خانه اش ویران باد آنکه از من دریغش می کند
پس هستم
بعد از نزدیک به یکسال دوباره توی اتاقم نشستم و اینجا الان واقعا اتاق منه
چقدر تغییر کردم چقدر همه چیز عوض شده انگار یه آدم با یه دنیای دیگه ام گاهی فکر می کنم اینهمه تغییر شاید خوب نباشه اما آدم بدون تغییر که جسده
این
شیمودا رو دوست تر دارم بهش که فکر می کنم یه آدم بود جزئی از این اتاق و الان این
اتاق جزئی از منه
می دونم چی می خوام و به نظرم این بزرگترین دستاوردم بوده.
و اینکه می دونم اگه قراره چیزی عوض بشه توسط من اتفاق می افته و دستهای آسمونی رو انتظار نمی کشم.